حكيم زجاجى
469
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چو او گوش با نغمهء رود كرد * ورا دولت و بخت بدرود كرد چو بد خفته و مست فرخندهفر * از او روى بنهفت فتح و ظفر 180 امام جهان خفته و مست بود * ز سيم سعادت تهىدست بود مه و سال بود از جهان بىخبر * دلش ز آشكار و نهان بىخبر دماغ دلاور جدا شد ز هوش * برش ديو رفتى ، نرفتى سروش به دست خسان داد اسباب خويش * به خاك اندرون ريخته آب خويش چه خوش گفت آن مرد فرخندهپى * در آن پندنامه به كاو [ و ] س كى 185 به دست كسان مار بايد سپرد * به پاى عدو خار بايد سپرد چه آيد به گيتى ز مستى و خواب * مگر آن كز او خانه گردد خراب ز اول چنين بود برخاسته * نبودش به دانش دل آراسته چو كژ رست در باغ شاهى درخت * چگونه شود راست اى نيكبخت به ايام هارون دلاور پسر * بر اين راه مىرفت شام و سحر 190 نگشتى دمى از مى ناب دور * نبودى سرش نيز از خواب دور زمانى شدى مست خواب و خمار * زمانى شدى جفت بوس و كنار شنيدم كه يك روز در انجمن * نشانده بد او سيصد و شصت زن از آن هر سمنساق و سيمينتنى * بپوشيده پاكيزه پيراهنى ورا ساخته آستينها فراخ * ز گل نقش كرده بر آن شاخشاخ 195 پدر بود آن جايگه در كمين * در آن آستينها همىشد امين وزاينسو برون آمدى بىقرين * بر او هر زنى كرد صد آفرين چنين تا همه پيرهنها گذشت « 1 » * شنيدى به گيتى از اين سرگذشت شب و روز شهزاده اين كار كرد * تو گويى مگر درس تكرار كرد ز مهر زنان گشت چون تيغ تيز * نياسود ز آميزش و خفت و خيز 200 عنان طبيعت ز كف داده بود * دلش با مى و مطرب و باده بود زبيده به هارون يكى روز گفت * كه اى باوفا يار و بگزيده جفت تو را مهر با پور من هيچ نيست * از او در دلت جز غم و پيچ نيست
--> ( 1 ) نبشت